۲۲هم تموم شد...فووووووووووووووووووووووووووووت...

من نه منم...

سرم را میان دستانم می فشارم

با سر انگشتانم ، خطی باریک

از تمام دلهره ها بر تنم می کشم

وجودم مالامال احساسات ناپایدار شده

نفسم را در سینه حبس می کنم

ثانیه های کِشدار بر وجودم چیره شده اند

پنجره های بسته ی اتاقم

خفقان کُشنده ی این روزهایم را به رخ می کشند

پرده ها را بسته ام ، اتاقم تاریک است

نمی دانم شب است... روز است...؟!

شیارهای خالیِ ترانه های کودکی ام را

حتی زمان هم پر نمی کند

به آینه پناه می برم

خیره   خیره    به آدمک درون آینه می نگرم

دلم برایت عجیب تنگ است

دلم برای دلتنگی های کودکانه ات تنگ است

دلم حتی برای هراس لحظه های تنهایی ات تنگ است

دلم برای لختیِ پاهای برهنه ات

روی سنگفرش آفتاب خورده ی حیاط خانه تنگ است

من از تو چه دارم؟!

تو در من چه ماندی؟!

حفره های تاریک و مبهمِ خاطراتت ، آزارم می دهند

کوله ات را بردار

                    سفر آغاز می کنیم امشب...