تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است




برای تو...

هیچ می دانی نازنین!

حضورت ارام است و صدایت ارام است و نگاهت ارام.

من معتادم ,

 به  حضورت , صدايت,  نگاهت!

این را دوری ات یادم داد!

نیستی عزیز!

 و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا ,

قرارم نمی دهد.

نه حضوری و نه خاطره ای حتی...

هیچ چیز بی تو...

امشب ایمان اوردم به ایمانم به تو!

چقدر حرف دارم برایت...

چقدر ناگفته دارم برایت.

برای زندگی که نمی کنیم ...

" نه!

  کاری به کار عشق ندارم!

    من هیچ چیز و هیچ کسی را

         دیگر در این زمانه دوست ندارم ..

انگار این روزها چشم ندارد

    من و تو را

          یک روز خوشحال و بی ملال ببیند ..

زیرا هرچیز و هرکسی را  که دوست تر بداری

      حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                 از تو دریغ می کنند .....

پس من با همه ی وجود خودم را زدم به مردن

     تا روزگار دیگر

        کاری به کار من نداشته باشد ... "

.

قیصر امین پور ..

حالا تو بخند اما، این من به روز قیامت هم دچار روزمرگی می شود ! ...

 من زندگی را دوست دارم، اما از زندگی دوباره می ترسم. دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم. عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم. کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم. سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم. من می ترسم!، پس هستم .. این چنین می گذرد روز و روزگار من .. من روز را دوست دارم، ولی از روزگار می ترسم .."

حسین پناهی

برای نفس...

 امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است