تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است
هیچ می دانی نازنین!
حضورت ارام است و صدایت ارام است و نگاهت ارام.
من معتادم ,
به حضورت , صدايت, نگاهت!
این را دوری ات یادم داد!
نیستی عزیز!
و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کجا ,
قرارم نمی دهد.
نه حضوری و نه خاطره ای حتی...
هیچ چیز بی تو...
امشب ایمان اوردم به ایمانم به تو!
چقدر حرف دارم برایت...
چقدر ناگفته دارم برایت.
" نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم ..
انگار این روزها چشم ندارد
من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند ..
زیرا هرچیز و هرکسی را که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کنند .....
پس من با همه ی وجود خودم را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد ... "
.
قیصر امین پور ..
حسین پناهی
امشب دلم از آمدنت سر شار است
فانوس به دست کوچه ی دیدار است
آن گونه تورا در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است